تبليغاتX
...گیوه های فرمالیته

...گیوه های فرمالیته

خوابم یا بیدارم .

روزها گذشت و این ثانیه ها بود که من را در این زندان نشاند و یکی را رها کرد . 

شاید باورمان نمی شد که روزی دستهایمان جدا شود . ولی انگار خدای وبلاگها خواست

که دستهای فکرمان از هم جدا شود . و در سمفونی این زندان تک نوازی کند.

 

پیوست / سادیسمی سلول ۴

دیگر فقط منم ...

 سلول ۷ آزاد شد ...

 


تا بعد ...

+ نوشته شده در 86/12/04 23 توسط |


 

 

صدای قدمهای آهنی ات آسمان را کر می کند

 

و آنقدر چشمهامان خیس اند که حوصله ی باران زمین تو را نداریم

 

 اینهایی که داری قورتشان می دهی که شاید روزی توی گلوی صندلی ات

 

گیر کند و ما قرص شان را بخوریم  …

 

 

 

پ.ن : کوچه را کوچ کنیم و در فضای دیوانگی مان باشیم بهتر است که با آب زمین را جارو بزنیم …

 

چه کنیم سادیسمی هستیم دیگر …

 

 

TinyPic image

 

+ نوشته شده در 86/09/07 22 توسط |


به انگشت عصا اشاره میکند  پیری                              که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست...

 

                                                       

مثال:جسمی آزادانه رها میشود..................................................................................؟

کاش آرادانه رهایمان میکردند  و

الف:سرعت سبز شدن؟

ب:با امروز صبح که از خواب پریدید چند روز تا اعدامتان باقی است؟

+ نوشته شده در 86/08/28 7 توسط |


...

سکوتی که قدمها را خفه می کرد

و همین شاخه از درخت بود که صدای آلوده ی گیوه ها را می شنید...

شاید بر خلاف اعلام اخبار بارها سکته می زد آسمان و این درختها را می کشت.

شاید خاکِ این حوالی را می بلعید خورشید و در کویر بی سایه رها می کرد

آفتاب را ...

پس کو صدای ناله های فریاد ...؟!

کجاست خراش های پر کلاغ ...؟! 

و خبرهای کهنه و دست دوم این شهر ...؟!

                     ***

چقدر هوا خنک می شود این روزها

 و این آفتاب است که دک می کند مرا تا قوطی کنسرو را شوت بزنم...

+ نوشته شده در 86/08/12 22 توسط |


سلام...

 

اسمون جل ديوانه سر كه جنباندي فهميدي دوباره خريت كردي و شدي عاشق گاو مشهدي يعقوب  كه اسمش فرخ  است و الان سه سال است كه هر سال دو قلو ميزايد  كاش دست  مشهدي مي شكست ومارا در ان طويله محبوس نميكردو ماهم چشم تو چشم فرخ جان مشهدي نميرفتيم و هنوزعقلمان سر جايش بود و مجبور نبوديم مجنون فرخ باشيم و فردا شهر پر نميشد  اسمون جل مجنون است و پچ پچ مردم نميشد جنون يك اسمون جل

 

 

 

بلاخره امديم

كنار هم سلوليمان كه   به جرم پاپتي بودن و من را به جرم جنون گرفته اند و در سلول شماره ي 257 اسمان جلها حبس كرده اند تا  اين ابد كه ناممان خورده را طي كنيم و شما دعا كنيد كه اجل راهمان را سد نكند تا بيشتر باشيم و با شما باشيم و تا ته اين ابد انفرادي نخوريم.

+ نوشته شده در 86/08/09 10 توسط |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خوب داد می زنم انگار
که حنجره ه ام کف آفتاب دیده شده
,...نه
,راستی یادم نبود
هوا
... ابری بود


گیوه های فرمالیته
ایمیل ما


پاتوق های ما

حسین پناهی
اینجا خودکار هامان مست اند ...
لیست پاتوق های ما


خاک خورده ها

اسفند 1386

آذر 1386
آبان 1386



رفقا

Niloofarestan
سیب سرخ
غمبرانه
دستمال کاغذی
ای ستاره باورت نمی شود ...
آواي كرك
خورشیدواره
قلب سبز من
ورود با کفش های سیاه ممنوع
اتهام به خود
سایه
تراسی در پشت پرده
ویارهای پسری آبستن
نامه هایی از تیمارستان
LiMoO درخشش ابدی ذهن یک
گلایه های کفر!!
مسافر
اندوه بی تو بودن
بازی سرنوشت
شکنجه
دست نوشته های یک شیزوفرن
کابوس واره
‌وحشـــىـــىـــی
بیف استراگانوف
SOUNDS OF SILENCE
سان شاین
کاکتوس شماره ی 6
سیگار و اسپرسو
کاکتوس سردسیری
چشمان کاملا بسته
گور پدر زندگی
کابوس تبعید
خاطرات یک مرد مرده
آبهای درخشان
احمقانه
سلاطین مرگ
.NeptuNe.
تراوشات یک ذهن بیمار
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
سنگ کاغذ قیچی
کافه انتهای کوچه بن بست
سال های سگی
خل دیوونه
توالت عمومی
سیگاری
نون و پنیر
دختری که سلام نمی کند
Cloudy Eyes
من دچار لقا مصنوعی شدم
ناما جعفری
خزون نا اميدی
کاف شعر های اسکروجی
حتي اگر نگويم
عاشق شدن ضمانت تنها نشدن نیست
عطر بخار چای تازه
مرگ شیک
قلم هاي كاغذي
فصل سرد
مردی با کفشهای لنگه به لنگه
روانی